بخشی از یک قصیده ی اجتماعی ( از ابوالقاسم شابّي )
بخشی از قصیده ی اجتماعی « ابو القاسم الشّابي » شاعر معاصر تونسی .
برگردان پارسی : به ملت .
۱– ای ملت ! کــــــــو دلِ تپنده یِ حساست ؟
کــــــــــو بلند پروازی و کــــــو آگاهی هایت؟
۲ – ای ملت ! کــــو جانِ با احساسِ هنرمندت؟
کــــــــــــو پندارت و کــــــو درک و دریافتت؟
۳– ای ملت ! کــــــو هنرِ دلربایِ افسونگرت ؟
کـــــــــــو طرح ها و کــــــــو هم نوایی هایت؟
۴ – دریای زندگـــــــی پیرامون تو می چرخد
پس کــــــــو آن بی باک و کـــــــــــو آن دلیر؟
۵ – کــــــــوخواستِ زنده ماندنت ؟ هیچ هیچ !
تنها مرگست و خامـــــوشی و اندوه وتــــــاریکی
۶ – زنـــــــدگی ای مـــــــــرده و دلی تهی
و خونی کـــــــه دردها آن را بــه جوش نمی آورَد
۷ – و زندگی ای که در تاریکیِ هامون می خُسبد
وبر بالای وی پندارهای نـــــادرست پرورش می یابد
۸– این آخر ! چه راه و رسم زنـــــــدگیست ؟
« بسا زندگی ای که مرگ از آن آسانتر وسبکتر باشد !»
عربی: إلی الشعب .
۱ – أين يا شعبُ ! قلبُک الخافقُ الحسّاسُ ؟ أين الطموحُ ، والأحلامُ ؟
۲ - أين يا شعبُ ! روحُک الشاعرُ الفنّانُ ؟ أین ، الخَیالُ و الإلهامُ ؟
۳- أین یا شعبُ ! ، فنُّک الساحرُ الخَلّاقُ ؟ أین الرسومُ و الأنغامُ ؟
۴ – إنَّ یَمَّ الحـــــــیاة یَدوي حـــــــوالیک فأین المُغامرُ ، المِقدامُ ؟
۵ – أیــــن عزمُ الحیاة ؟ لا شیء إلّا الموتُ ، والصمتُ ، والأسی ، والظلامُ
۶ – عُـــمُـــــــــرٌ میّت ، و قــــــلب خَواء و دمٌ ، لا تثیره الآلامُ
۷– و حیاة ، تنامُ في ظلمة الوادي وتنمو من فوقها الأوهامُ
۸ - أيّ عیش هذا ، و أيّ حیاة ؟ ( ربّ عَیش أخفُّ منه الحِمامُ )
در باره ی متن :
شاعر ملت خود را خطاب می کند و روزهای طلایی گذشته را به یادش می آورد و بر او نهیب می زند که از چه روی بی تفاوت و منفعل گشته است . مگر او آرزوی رسیدن به بلندای رشد و ترقی را در سر نداشت ! پس کو آن همه برنامه ها و طرح ها و اندیشه ها که در سر داشت ؟ چرا به این زندگی ننگین تن داده است و حاضر نیست خود را از زیر بار این خفت و خواری رهایی بخشد؟ بزرگی و سربلندی و عظمت در یک قدمی اوست پس چرا تصمیم نمی گیرد و بر نمی خیزد . آیااندیشه های باطل و خرافی او را به خواب خرگوشی فرو برده است وازدیدن این همه زبونی وحقارت به خودش نمی آید ؟