دختر چون به سن رشد تن وروان می رسد بنابر رسم بشری خداداده شوهر می کند وبه خانه ی همسر می رود وپس از مدتی طبق خواست خداوند و دو طرف باردار می شود وزمان بارداری آغاز می گردد . از این جا وی دیگر مادر خوانده می شود وسختی های بسیاری را در درازای 9 ماه برخود هموار می کند ، هر چیز نمی خورد وهر کار نمی کند و ... تا بتواند فرزندش را با تندرستی به زمین بگذلرد .

چون فرزند جهاندیده شد ، بخش بزرگ دیگری از دوران سختی مادر آغاز می شود . شیر می دهد ، می شوید ، کهنه عوض می کند ، تمام وقت در اختیار فرزندش است ، شبها تا بامداد بیدار می ماند تا مبادا تب کند ، سرما بخورد ، بد بخوابد ، و ... . دستش را می گیرد تا راه رفتن بیاموزد ، با وی سخن می گوید تا زبانش به سخن گفتن بازبشود ، به مهد کودکش می فرستد ، با آنکه در مهد کودک است باز نگران است و به آنجا سرمی زند، اگر گوشی تلفن زنگ بزند هراس وجودش را فرا می گیرد وبا خود می اندیشد که مبادا از مدرسه و در باره ی فرزندش باشد با شتاب به سراغ تلفن می رود ، کارهای خانه را سروسامان می دهد ، به شوهرش می رسد و دیگرکارها را هم انجام می دهد که از شمار بیرون است . به مدرسه می برد و ... به دانشگاه می فرستد و ... حالا دیگر فرزند ، برومند شده است وبرای خودش قد و قامتی یافته است ومی اندیشدکه از روز نخست با همین قیافه به جهان آمده است ، رشید ، رعنا ، خوشگل وزیبا و سخن گو و با سواد وزور مند و ... !!

حالا به سن سربازی می رسد وبه سربازی می رود ( البته برخی هم مستثنا هستند ! ) و غصه های مادر پایان ندارد ، برایش لباس ، غذا ، مسواک ، و ... تهیه می کند وهمراهش تا آن جا که بایسته باشد راه می رود ، از سربازی بر می گردد وهوای همسر گزینی در سر دارد ، مادر همه ی تلاشش این است که زنی در خور و شایسته برایش بگیرد و زن هم می گیرد و زندگی نو آغاز می کند و کاری می گیردوچند سالی به کار سرگرم است وکارشناس ومتخصص و استاد و حاج آقا می شود وحالا دیگر قدری کتاب خوانده وصغرا وکبرا بلد است ، اسطقس فوق اسطقسات بر زبان می آوردو   جمله هایی برزبان می آورد که بسیاری آن را درک نمی کنند ، صاحب رای ونظر وفتوی می گردد و اینجا که می رسد فتوی می دهد که زن یک دنده اش کم است ، ناقص العقل است ، نمی فهمد ، احساساتی است . توی سرش می زند وبه وی توهین می کند وبرایش قانون می نویسدوسهمش را تعیین می کند وامر ونهیش می کند . به او اجازه نمی دهد که از خودش بگوید ، از دردهایش بگوید واز غصه هایش تعریف کند واز امیدها و آرزوهایش بگوید ، از آنچه می خواهد بگوید واز آنچه نمی خواهد بگوید و ... .

مرد امروز وفرزند خردسال دیروز ، مادرش راسرزنش می کند ومی گوید: تو صلاح خودت را تشخیص نمی دهی ونمی دانی که چه چیز برایت خوب است وچه چیز برایت بد است ، این من هستم که می توانم تشخیص بدهم وخیر وصلاح تو را بهتر از تو تشخیص می دهم . برایت نسخه ای می نویسم بگیر وبرو وصدایت هم در نیاید که در این صورت عرش کبریایی به لرزه در می آید وخشم خداوندگار تو را خواهد سوزاند !!!

آیا مرد از دامن زن به معراج می رود ؟ اینگونه ؟ برود به معراج وچه کند ؟ برگردد وتوی سر زن بزند ؟ همان بهتر که به معراج نرود !