آیا خمس در اسلام وجود دارد ؟

خمس به چه معناست ؟ آیا در قرآن آمده است ؟ آیادر زمان رسول وخلفای پس از ایشان خمس به تعبیر امروزی از مردم دریافت می شده است ؟ چرا حساسیت بالایی نسبت به خمس وجود دارد واین حساسیت در پرداخت زکات نیست ؟ آیا مبلغ دریافتی به عنوان خمس وسوسه انگیز است ومبلغ دریافتی به عنوان زکات چنین نیست ؟ آیا نوع دریافت کنندگان خمس ونوع مصرف آن است که تا این حد خمس را حساس کرده است که نپرداختن آن زن وزندگی انسان را بر وی حرام می گرداند و حجش هم مقبول نمی افتد و ... ؟  آیا دیدگاه اهل تسنن وشیعه در فهم ودرک از خمس یکی است ؟ آیا ممکن است خمس به تعبیر امروزی یک ابزار اقتصادی قدرتمندی بوده باشد برای پیشبرد اهداف یک حزب سیاسی ؟

آیا اهل تسنن که در طول تاریخ اسلامی همیشه در قدرت بوده است وثروت جامعه در اختیارش ؛ به این دلیل به خمس توجهی نشان نداده است یا این که واقعا دیدگاهشان نسبت به خمس چنین بوده است ؟ آیا شیعه که در درازای تاریخ اسلامی از قدرت بدور بود وتوان مالی قدرتمندی برای مطرح کردن خودش دراختیار نداشت برای رهایی از این تنگنا چنین تعبیری از خمس داشت یا این که دریافت وفهمش از خمس چنین بوده است ؟ آیا آیه ی خمس تفسیر های گوناگون را با خود در بر دارد ؟ آیا این گوناگونی در واژگان این آیه نهفته است ؟ آیا این گوناگونی در سنت رسول دیده می شود؟ آیا این گوناگونی در رفتار حاکمان اسلامی پس از رسول دیده می شود ؟ آیا حضرت علی ( ع ) در زمان خودش به عنوان خلیفه ی پیامبر وبه تعبیر شیعه ، امام منصوب در غیر حوزه های جنگ وغنایم جنگی ،  از مردم خمس دریافت می داشتند ؟ و پرسش بیشمار دیگر در این حوزه مطرح است که نیاز به پاسخ روشن ومستدلّ دارد .

تنها متنی که می تواند پاسخی مستدل و روشن به این پرسش بدهد خود قرآن است وهر کس اگر بخواهد به هر دلیلی به جایی دیگر غیر قرآن مراجعه کند ، آزاد است لیکن به یقین می خواهد قرآن را دور بزند تا برای  اثبات اندیشه ی موجود در ذهن خودش توجیهی بیابد .

ما اما در این بحث فقط قصد داریم آیه ی خمس را بیاوریم وبه پارسی برگردانیم و به معنای واژه ی خمس بنگریم وپاسخ به بقیه ی سوال های بالا را به زمانی دیگر بیندازیم .

ریشه ی « خمس » در قرآن با شاخه های گوناگونش 8 بار در قرآن به کار رفته است . وآن هم به ترتیب زیر است :

1- خمسةِ : آل عمران ، 125 .

2- خمسةٌ : کهف ، 22 .

3- خمسةٍ : مجادله ، 7 .

4- الخامسةُ : نور ، 7 / و نور ، 9 .

5- خمسین : عنکبوت ، 84 / و مَعارج ، 4 .

6- خُمُسَه : أنفال ، 41 .

واژه ی خُمُس که به صورت خُمس هم به کار می رود واتفاقا در میان ما شکل دومش کاربرد دارد ، تنها یک بار درقرآن به کار رفته است وهمان ساختی از این ریشه است که مورد بحث ما می باشد . این آیه در سوره ی أنفال ( 8 ) آمده است .

آیه :« واعْلموا أنّما غَنِمتم من شیءٍ فأنّ للهِ خُمُسَه وللرسول ولذي القُربی والیتامی والمساکین وابنِ السبیل إنْ کنتم آمنتم بالله وما أنزلنا علی عبدنا یومَ الفرقان یومَ التقی الجَمعانِ ، واللهُ علی کلّ شیءٍ قدیرٌ »

برگردان : وبه دانید که هرچه غنیمت بدست آوردید خُمس ( یک پنجم یا 20 درصد ) آن خاص خدا ورسول وخویشان ویتیمان و فقیران و درراه سفر ماندگان است ، اگر به خداوند وبه آن چه بربنده ی خویش درروز فرقان روزی که دو سپاه ( در جنگ بدر ) به هم برخوردند ، نازل کردیم ؛ ایمان آورده اید ؛ وخدا بر هر چیز تواناست .

بررسی واژه ی خمس :

راغب اصفهانی در کتاب « مفردات » زیر نام خمس چنین گوید :

«  أصلُ الخُمس في العدد ، قال تعالی ( ویقولون خمسةٌ سادسُهم کلبُهم ) و قال ( فلَبِث فیهم ألفَ سنةٍ إلّا خمسین عاماً ) والخمیسُ ثوبٌ طولُه خمسُ أذرُع ، و رُمحٌ مخموسٌ کذلک ، والخُمس من أظماء الإبل ، وخَمَستُ القومَ أخمُسُهم أخذتُ خُمسَ أموالهم ، .خمستُهم و أخمُسُهم کنتُ لهم خامساً ، والخمیس في الأیام معلومٌ »

برگردان : اصل خمس ( کاربردش ) در عدد است ، خدای برین فرمود ( ومی گویند پنج تن بوده اند وششمین آنان سگشان بود ) وفرمود ( پس در میانشان هزار سال بزیست پنجاه سال کمتر) و خمیس پیراهنی است که پنج ذرع است ونیزه ی مخموس هم همینطور ( یعنی پنج ذرع است ) وخُمس از شتران تشنه است ( یعنی شتران تشنه را خمس نامند ) از مردم خمس گرفتم یا خمس می گیرم خمس اموالشان را گرفتم ، وخُمسشان بودم وخُمشان هستم پنجمینشان بودم ، وخمیس ( یعنی پنجشنبه ) در روزها معلوم است .

بررسی واژه ی « غنمتم » :

راغب اصفهانی در کتاب « مفردات » زیر نام غُنم چنین گوید :

« الغَنَم معروف ، قال ( و من البقر والغنم حَرّمنا علیهم شُحُومَهما ) والغُنم إصابتُه والظفرُ یه ثمّ استُعمِل في کلّ مظفور به من جهة العِدی وغیرهم ، قال : (واعْلموا أنّما ... ) و ( فکلوا ممّا غنمتم حلالاً طیّباً ) والمَغنَم ما یُغنَمُ وجمعُه مَغانم ، قال ( فعند الله مَغانمُ کثیرةٌ ) .

برگردان : غنم ( یعنی گوسفند ) معروف است ، فرمود ( واز گاو وگوسفند حرام کردیم بر ایشان پیه آنان را ) وغُنم یعنی دست یافتن ورسیدن به آن ( یعنی گوسفند ) سپس در هرچه از طرف دشمن یا غیر دشمن دست یافته شود به کار رفته است ، فرمود (وبه دانید که هرچه ... ) و ( وبخورید از هرچه به غنیمت گرفتید حلال وپاکیزه ) ومغنم آن چه که به غنیمت در آید وجمعش مغانم است ، فرمود ( پس نزد خداست غنیمت های بسیار )

أنفال : جمع « نَفَل » وبه معنی غنیمت است .

برداشت :

1- واژه ی خمس تنها یک بار در قرآن به کار رفته است .

2- واژه ی زکات 32 بار در قرآن به کار رفته ، وبه شکل صدقة و صدقات نیز 13 بار در قرآن به کار رفته است .

3- این واژه در آیه ی 41 سوره ی أنفال به کار رفته است .

4-أنفال جمع نَفَل به معنی غنیمت است .

5- غنیمت یعنی چیزی که به آن دست یافته شود در جنگ با دشمن یا غیر دشمن .

6- واژه ی خمس تنها یک عدد است مثل همه ی أعداد به کار رفته درقرآن ویک حکم اقتصادی ومالی نیست .

7- آیه همانطور که خود صراحت دارد در جنگ بدر بر پیامبر نازل شده است (وما أنزلنا علی عبدنا یومَ الفرقان یومَ التقی الجَمعانِ ) جنگ بدر نخستین جنگ مسلمانان با سپاه قریش بود ودر این جنگ غنیمت های فراوانی به چنگ آوردند ونمی دانستند که با این غنایم جنگی چه کنند تا این که آین آیه نازل شد واین مشکل پیامبر ویارانش را حل کرد .

8-درخمس فرموده است « أنّما غنمتم ... » آن چه به غنیمت گرفتید ، بعضی ما غنمتم را به ما کسبتم تفسیر کرده اند و دامنه ی مصداق خمس را گسترش داده اند وگفته اند هر چه به دست آوردید ( در جنگ ، تجارت ، زمین ، معدن ، طلا ، ماشین ، پول نقد و ... ) باید یک پنجم بپردازید در حالیکه ما کسبتم به صراحت در آیه ی زکات به کار رفته ومخصوص زکات است ، آیه ی 267 سوره ی بقره « یا أیّها الذین آمنوا أنفقوا من طیّبات ما کسبتم ... » همه به اتفاق بر این باورند که این آیه در باره ی زکات آمده است . حال پرسش این است که اگر مراد از خمس یک پنجم همه کسب ودرآمد است چرا قرآن فرمود « ما غنمتم » ونفرمود « ما کسبتم » تا تکلیف بر همه روشن باشد ؟ آیا واژگان در قرآن هوشمندانه گزینش شده اند یا خیر ؟ یعنی خداوند نمی دانست که باید در آیه ی خمس « ما کسبتم » بفرماید و اینان فهمیده اند ؟ در حالیکه خداوند در آیه ی زکات فرموده است « من طیبات ما کسبتم » .   

9- زکات زیاد زیاد  5 درصد سرمایه ی به دست آمده را شامل می شود در حالی که خمس به معنی 20 درصد اموال به غنیمت گرفته شده است ( واگر دامنه ی شمول خمس فربه شود ) چقدر وسوسه انگیز ودلچسب است . موارد مصرف خمس در همین آیه بیان شده است : ار آن خدا ، ورسول ، ونزدیکان ، و یتیمان ، و فقیران ودر سفر ماندگان .

10- موارد مصرف زکات نیز در آیه ی 60 سوره ی توبه ( 9 ) چنین آمده است « إنّما الصدقاتُ للفقراء والمساکین والعاملین علیها والمؤلَّفة قلوبُهم وفي الرِّقاب والغارمین وفي سبیل الله وابنِ السبیل فریضةً من الله واللهُ علیمٌ حکیمٌ » مصرف زکات مختص هشت گروه است : فقیران ، عاجزان ، متصدیان امور زکات ، برای متمایل کردن بیگانگان به دین اسلام ، آزادی بردگان، قرض داران ، برای تبلیغ در راه خدا ، و در سفر ماندگان . در این آیه هیچ روزنه ای برای سوء استفاده ی گروهی خاص وجود ندارد وموارد مصرف دقیقا روشن گردیده است و به همین دلیل خیلی روی زکات مانور داده نمی شود .

11-جالب است که بدانید آیه ی خمس در سوره ی أنفال به معنی غنیمت ها جای دارد !

12-آنچه خمس را دستمایه ی تفسیر های متفاوت کرده ویعضی را به سوی خود برده است تعبیر « لله وللرسول ولذي القربی » می باشد .( البته این تفسیر وقتی قابل قبول است که خمس را در حوزه ی ما کسبتم بگیریم که البته آیه از این معنی فاصله دارد ) می گویند : خدا که نمی تواند سهمش را بگیرد پس منطقا به رسول می رسد ورسول تا زنده بود سهم خدا و خودش را دریافت می داشت . تازه لذي القربی هم که به معنی نزدیکان رسول است آن را هم رسول دریافت می داشت . چون رسول از دنیا رفت چه کسی سهم خدا ورسولش را دریافت می کند ؟ طبیعی است که خلیفه ی رسول الله وخلیفه ی رسول چه کسی است ؟ واین تفسیر سر دراز دارد تا این که می رسد به زمانه ای که خلیفه ای  حاضر نیست تا دریافت کننده ی آن مال باشد پس عجاتا آن بعضی تا اطلاع ثانوی دریافت کننده هستند!

13-می گویند در زمان خلافت هارون الرشید ، هارون امام موسای کاظم ( ع ) را دو بار به دربار ا حضار کرد وگفت : شنیدم که شما از مردم مبالغی به نام خمس دریافت می دارید . آیا چنین چیزی درست است ؟ ومی دانید که این قبیل کارها در حوزه ی کاری حکومت است نه شما ؟ امام انکار کرد وگفت : نه چنین چیزی صحت ندارد ، البته مردم به خاطر ارادتی که به ما دارند مبالغی را به ما هدیه می کنند  وما نیز می پذیریم .  

آیا حضرت علی در جنگ صفین فرموده است : من قرآن ناطقم ؟

 نقل است که چون در جنگ صفین کار بر معاویه وسپاهیانش سخت آمد وبیم شکست در اندرونشان رخنه کرد ، چاره ای اندیشیدند وبا کمک عمرو عاص قرآن ها بر سر نیزه کردند تا بتوانند از این راه سپاه عراق را وادار به آتش بس نمایند وچنین هم شد ؛ لیکن حضرت علی چون خود را در یک گام مانده به پیروزی دید نخواست این بخت پیش آمده را از دست بدهد ؛ پس به سپاهیانش دستور داد که : بزنید این قرآن ها را که نشانه ی فریب ونیرنگند ؛ چون حضرت با مخالفت یارانش مواجه شد فرمود :  بزنید این قرآن ها را که قرآن ناطق منم .

پرسش این است که آیا واقعا حضرت علی در آن روز خود را « قرآن ناطق »نامید ؟ برای پاسخ به این پرسش باید به سخنان آن حضرت در نهج البلاغه سری زد تا ببینیم که داستان چگونه است ؟

در نهج البلاغه ریشه ی « نطق » با شاخه های گوناگونش 50 بار به کار رفته است ؛ که در زیر می آید :

1- نَطَق : 4 بار    ( خ 7 ، خ 84 ، خ 154 )

2- نطقوا : 2 بار   ( خ 154 ، ک 78 )

3- نطقت : 2 بار  ( خ 91 )

4- نطقتُ : 1 بار   ( خ 37 )

5- نُطِّقت : 1 بار   ( خ 165 )

6- أنطَقَ : 1 بار    ( خ 44 )

7- أنطقَک : 1 بار  ( ق 411 )

8- استنطَقوا : 1 بار (خ 221 ) 

9- یَنطقُ : 4 بار     ( خ 125 ، خ 133 ، خ 192 ، ق 301 )

10- لا ینطق : 2 بار  ( خ 109، خ 125 )

11- لن ینطق : 1 بار  ( خ 158 )

12- یَنطقون : 1 بار   ( خ 221 )

13- تَنطق : 1 بار     ( خ 151 )

14- تَنطقون : 1 بار   ( خ 133 )

15- استنطِقوه : 1 بار ( خ 158 )

16- نطاقه : 1 بار     ( ق 17 )

17- النطق : 3 بار    ( خ 221، خ 233 )

18- نطق : 3 بار     ( خ 149 ، خ 153 ، خ 182 )

19- نطقَه : 1 بار    ( خ 109 )

20- نطقَها : 1 بار    ( خ 191 )

21- المَنطق : 2 بار  ( خ 91 ، خ 149 )

22- منطقٍ : 1 بار   ( خ 72 )

23- مَنطقک : 1 بار  ( ک 31 )

24- مَنطقِه : 1 بار    ( خ 109 )

25- مَنطقهم : 3 بار   (خ 147، خ 193 ، خ 239 )

26- مَنطقي : 1 بار   ( خ 139 )

27- ناطقٌ : 4 بار    (خ 133 ، خ 147 ، خ 169 ، خ 183 ) 

28- ناطقاً : 1 بار    ( خ 100 )

29- ناطقَها : 1 بار  ( خ 191 )

30- ناطقة : 2 بار   ( خ 91 ، خ 108 )  

ما دراین کوتاه سخن نمی توانیم همه ی بندهایی را که واژگان بالا درآن ها به کار رفته اند ؛ بیاوریم لیکن برای روشن شدن موضوع بحث بندهایی را که واژه ی « ناطق » در آن به کار رفته است را می آوریم :

1- خطبه ی 91 : « فصارَ کلُّ ما خلقَ حُجّةً له ودلیلاً علیه ، وإن کانَ خلقاً صامتاً ، فحُجّتُه بالتدبیر ناطقةٌ » آنچه آفریده است حجت ودلیلی بر وجود هستند ؛ هرچند به ظاهر مخلوقی خاموشند ولی دلیلی گویا بر تدبیر ذات پاک او می باشند .

2- خطبه ی 100 : « وأنّ محمداً عبدُه و رسولُه ، أرسَلَه بأمره صادعاً ، وبِذکرِه ناطقاً » ومحمد بنده وفرستاده ی اوست ، او را برای اجرای اوامرش ، وبیان ذات وصفاتش فرستاد .

3- خطبه ی 108 : « ما لي أراکم أشباحاً بلا أرواحٍ ، ... وسامعةً صَمّاءَ ، وناطقةً بَکماءَ » چرا شما را پیکرهایی بی روح می بینم ؟ شنوندگانی کر وسخن گویانی گنگ !       

4- خطبه ی 133 : « وکتابُ اللهِ بینَ أظهُرِکم ناطقٌ لا یَعیا لسانُه ... » وکتاب خدا درمیان شما سخنگویی است که هیچگاه زبانش از حق گویی خسته نمی شود ... . 

5- خطبه ی 147 : « فهوَ بینَهم شاهدٌ صادقٌ ، وصامتٌ ناطقٌ » بنابراین ، آن ( منظور دین ) درمیان آنان گواهی است صادق ، وساکتی است سخنگو .

6- خطبه ی 169 : « إنّ اللهَ بعثَ رسولاً هادیاً بکتابٍ ناطقٍ وأمرٍ قائمٍ » خداوند پیامبری راهنما ، با کتابی گویا ودستوری استوار بر انگیخت .

7- خطبه ی 183 : « فالقرآنُ آمرٌ زاجرٌ ، وصامتٌ ناطقٌ ، حجةُ الله علی خَلقه » پس قرآن فرماندهنده ای است بازدارنده ، ساکتی است گویا ، وحجت خداوند است بر مخلوقش .

8- خطبه ی 191 : « ولا تَرفعوا مَن رفعته الدنیا ، ولا تَشیموا بارقَها ، ولا تَسمعوا ناطقَها » وآن که دنیا عزتش داده ارجمندش مخوانید ! زرق وبرق دنیا توجه شما را جلب نکند وبه سخن آن کس که ترغیب به دنیا می کند گوش فرا مدهید .

برداشت :

1- در خطبه ی 91 ، تمام پدیده های هستی ناطق معرفی می شوند .

2- در خطبه ی 100 ، پیامبر ؛ ناطق معرفی می شود .

3- در خطبه ی 108 ، حضرت علی مخاطبان خودش را ؛ ناطق گنگ معرفی می کند .

4- در خطبه 133 ، قرآن ، کتاب ناطق معرفی می شود .

5- در خطبه ی 147 ، دین ، ناطق معرفی می شود .

6- در خطبه ی 169 ، کتاب ( یعنی قرآن ) ؛ ناطق معرفی می شود .

7- در خطبه ی 183 ، قرآن ؛ ناطق معرفی می شود .

8- در خطبه ی 191 ، شخص دعوت کننده به زرق وبرق دنیا ؛ ناطق معرفی می شود .

9- حضرت علی در سه سخن از سخنان بالا خود قرآن را ، ناطق می شمارد وحجت خدا بر مخلوقش ؛ پس چگونه است که حضرتش با این وضوح ورسایی در باره ی قرآن سخن می گوید وذکری از خود به میان نمی آورد لیکن عده ای این سخنان را ندید می گیرند واز ایشان نقل می کنند که « من قرآن ناطق هستم » .

10- اگر دوستی در جایی با اسنادی معتبر، یافته است که حضرت علی چنین سخن گفته است ، ما را نیز به لطف خود بنوازد وآگاهمان کند تا آن چه درست است گفته آید .

11- آیا نسبت دادن سخنانی از این دست به حضرت علی ستمی نا بخشودنی نیست ؟!   

 

تجزیه وترکیب شماره ( 23 )

یا قابلَ التَّوب ! غُفراناً مآثمَ قد        أسلفْتُها ، أنا منها خائفٌ وَجِلُ

یا : حرف نداء ، غیر عامل ، مبنيّ علی السکون .

قابل : اسم ، مفرد ، مذکّر ، مشتقّ ( اسم فاعل من مصدر قبول ) ، مُعرّف بالإضافة [1]، معرب ، صحیح الآخر ، منصرف . / منادی مضاف ومنصوب علی أنّه مفعول به لفعل محذوف وجوبا تقدیره « أنادي » ( قام مَقامه حرف النداء ) والجملة فعلیّة وابتدائیّة .

التوب : اسم ، مفرد ، مذکّر ، جامد مصدر ، معرّف بأل ، معرب ، صحیح الآخر ، منصرف . / مضاف إلیه ومجرور بإضافة لفظیّة ، وفي المعنی مفعول به لشبه الفعل « قابل » ومنصوب محلّا .

غفراناً : اسم ، مفرد ، مذکّر ، جامد مصدر ، نکرة ، معرب ، صحیح الآخر ، منصرف . / مفعول مطلق تأکیديّ لفعل محذوف وجوبا تقدیره « اغفر غفراناً » ومنصوب ، والجملة فعلیّة واستئنافیّة وجواب النداء وطلبیّة .

مآثم : اسم ، جمع تکسیر ( مفرده مَأثم وهو مذکّر ) جامد مصدر میميّ من مصدر إثم ، نکرة ، معرب ، صحیح الآخر ، ممنوع من الصرف ( علی صیغة منتهی الجموع ) . / مفعول به لشبه فعل « غفرانآ » و منصوب . 

قد : حرف تحقیق ، غیر عامل ، مبنيّ علی السکون .

أسلفتُ : فعل ماض ، للمتکلّم ، مزید ثلاثيّ بحرف واحد من باب إفعال ، صحیح و سالم ، متعدّ ، مبنيّ للمعلوم ، مبنيّ علی السکون بسبب اتّصاله بضمیر الرفع المتحرّک . / فعل وفاعله ضمیر التاء البارز والجملة فعلیّة و وصفیّة ومنصوب محلّا بالتبعیّة من المنعوت « مآثم » ورابطها ضمیر الهاء في أسلفتها .  

ـها : اسم ، غیر متصرّف ، ضمیر متّصل للنصب أو للجرّ ، للغائبة ، معرفة ، مبنيّ علی السکون . / مفعول به و منصوب محلّا .    

أنا : اسم ، غیر متصرّف ، ضمیر منفصل للرفع ، للمتکلّم ، مُعرّف ، مبنيّ علی السکون . / مبتدأ ومرفوع محلّا والجملة اسمیّة ونعت ثانٍ ومنصوب بالتبعیّة من منعوته « مآثم » ورابطها ضمیر الهاء في « منها » .

من : حرف ، عامل جرّ، مبنيّ علی السکون .

ـها : اسم ، غیر متصرّف ، ضمیر متّصل للنصب أو للجرّ ، للغائبة ، معرفة ، مبنيّ علی السکون . / مجرور بحرف الجرّ محلّا والجارّ والمجرور متعلّقهما شبه فعل « خائف »  .   

خائف : اسم ، مفرد ، مذکّر ، مشتقّ ( اسم فاعل من مصدر خوف ) ، نکرة ، معرب ، صحیح الآخر ، منصرف . / خبر مفرد ومرفوع .

وجل : اسم ، مفرد ، مذکّر ، مشتقّ ( صفة مشبّهة من مصدر وَجَل ) ، نکرة ، معرب ، صحیح الآخر ، منصرف . / خبر بعد خبر [2] و مفرد ومرفوع حذف تنوینه للضرورة الشعریّة .

  

 



[1]- وعلی الأصحّ نکرة لأنّ إضافته لفظیّة .

[2]- أو بدل من خائف