آن روز از یاد نخواهد رفت!
آیا جنگ تازیان با ایران یک جنگ دفاعی بود یا ابتدایی ؟
اگر دفاعی بود از چه روی؟ آیا ایرانیان بر تازیان تاخته بودند که آن ها به اتنقام و خونخواهی برخاسته بودند ؟
اگر ابتدایی بود ، به چه دلیل ؟ آیا ایرانیان از تازیان کمک و یاری خواسته بود ند تا آن ها را از زیر یوغ ساسانیان ستمگر زرتشتی برهانند ؟
یا شاید نه این بود ونه آن ؛ بلکه تازیان به میل خود و از سر توسعه طلبی و ماجراجویی به ایران حمله آوردند !
قبیله ی بَکربن وائل در کناره ی رود فرات زندگی می کردند و گاه گاه بر آبادی ها و دهکده های مجاور مرز ایران می تاختند و چون مورد تعقیب مرزبانان واقع می شدند به درون صحرا می گریختند و جان به در می بردند .
دو تن از جنگجویان این قبیله به سرحدهای ایران می تاختند و دست به غارت می زدند . فرد نخست دراطراف حیره راهزنی می کرد و دومی در اطراف شهر « اَبُلّه » . ضعف و سستی در کار ایرانیان ، بر گستاخی تازیان، روز به روز می افزود تا آن جا که همین مثنای راهزن نامه ای به ابوبکر نوشت و ضعف وسستی ایرانیان را به او گوشزد کردو از او خواست تا خلیفه به او کمک کند تا در مرزهای ایران به جهاد پردازد . مثنی می خواست که با این خوش خدمتی ، خلیفه وی را به فرماندهی سپاه برگزیند اما خلیفه خالد بن ولید را به فرماندهی برگزید و وی را زیر فرمان خالد قرار داد .خالد بیامد وحیره را به چنگ آورد اما پس از چندی مامور شام شد و کار حیره و عراق به مثنی واگذار شد . دراین میان خلیفه ی نخست در گذشت و خلیفه ی دوم از راه رسید .
در این هنگام ، یزگرد ، شهریارجوان بر تخت شاهی نشست و تلاش کرد که کارهای درهم رفته ی حکومت را به سامان آورَد اما شرانگیزی سپاهیان و موبدان پایانی نداشت و چشم های خود را بر خطرهای کمین کرده پوشیدند و سرهای خود را در زیر برف فرو کردند و تنها به جاه و مال خود می اتدیشیدند .
یزگرد جوان که خطر تازیان قرصت طلب را احساس کرده بود ، رستم فرخ هرمزد را که سپهبد خراسان بود به درگاه خواست وبه او فرمان داد تا تازیان را به غایت گوش مالی دهد تا دیگر به سرزمین اهوراییان به کین نیندیشند . چون خبر به مثنای راهزن رسید موضوع را به عمر گزارش کرد . مردم مدینه از جنگ با فارسیان بیم داشتند اما همین مثنی آن ها را دل می داد و به پیکار با فارسیان بر می انگیخت و می گفت : ما بارها بر آنان تاختیم و بر آنان پیروز شدیم چطور شما با این همه قدرت وصلابت نتوانید . در این موقع خلیفه بر بالای منبر رفت و برای حاضران سخنرانی کرد و از جمله گفت : ای مردم ! خداوند شما را به زبان رسول ، گنج خسروان و قیصران وعده داده است ، بر خیزید وجنگ با فُرس را ساز کنید . مردم حاضر چون نام « فُرس » راشنیدند همه ساکت شدند مگر ابو عبید بن مسعود ثقفی صحابی معروف پیامبر ، که برخاست و گفت که من نخستین کس باشم که در این جنگ در آیم .
عمر، ابو عبید را به سرکردگی لشکری سوی عراق رهسپار کرد و این لشکر دو بار با مرزداران ایرانی در آویختند و پیروز شدند . این پیروزی ، آن ها را برانگیخت که به آن سوی فرات هجوم آورند . اما در آن سوی فرات با سپاهیانی پیل سوار روبرو شدند و ابو عبیبد در زیر پای پیلی مالیده شد و تازیان گریختند و خبر شکست به گوش خلیفه رسید ووی را بسی اندوهگین کرد .
اما از این پس تازیان به فکر ایران زمین بودند و به شکوه وجلال و آبادی و ثروت و طبیعت زیبا ی آن رشک می بردند و همه ی هم وغم خود را برای گشودن ایران صرف کردند و در پایان نیز به آن چه ناخواسته به ذهنشان خطور کرده بود رسیدند و به فتح ایران دست یافتند .
حاکمی آمد وحاکمی رفت اما مردم ایران با همه ی خرابی و ویرانی و کشتار و سوزاندن ، چیزی بهتر از گذشته گیرش نیامد !!
منبع : اقتباس از کتاب : دوقرن سکوت ، اثر جاویدان دکتر عبدالحسین زرین کوب ؛ خدایش بیامرزد .