وصف آدم ها در الایام طه حسین
وصف (۱):
طه حسین آخوند مکتبخانه ای راکه درآن درس می خوانْد ، « سیدنا» می نامد ودروصفش می گوید :
« وکان سیدُنا لا یُعفِي نعلیه إلّا إذا لم یَجدْ من ذلك بُدّا ، کان یَرقَعُها من الیمین
ومن الشِّمال ومن فوقُ ومن تحتُ . وکان إذا أخَلّتْ به إحدی نعلیه دعا أحدَ
صِبیانَ الکُتّاب وأخذ النعلَ بیده وقال له : تذهبُ إلی "حُزیِّن " وهو هنا قریب ، فتقول
له : « یقول لك سیدنا إنّ هذه النعل في حاجة إلی لَوزة من الناحیة الیُمنی » . اُنظرْ
أتَری ! هنا حیث أضَعُ أصبعي . فیقول لك " حُزیِّن " : « نعم ، سأضَعُ هذه اللَوزة » .
فتقول له : « یقول لك سیدنا یجبُ أن تتخیَّرَ الجلد متینا غلیظا جدیدا ، وأن تُحسنَ
الرَّقْعَ بحیث لا یَظهرُ ، أوبحیث لا یکاد یَظهرُ » . فیقول لك : « نعم ، سأ فعلُ هذا » .
فتقول له : « ویقول لك سیدنا : إنّه عمیلُك منذ زمن طویل ، فاستَوصِ بالأجرخیرا » .
ومهما یقلْ لك فلا تَقبلْ منه أکثرَمن قَرش ، ثمّ عُدْ إليّ مسافة ما أغمِضُ عیني ثمّ
أفتحُها . وینطلق الصبيّ ویلهوعنه سیدنا ، ثمّ یعودُ وقد أغمَضَ سیدنا عینَه وفتحها
مرّة ومرّة ومرّاتٍ .
علی أنّ الرجل کان یستطیع أن یُغمِضَ عینه ویفتحها دون أن یری أو یکادُ یری
شیئا ، فقد کان ضَریراإلّا بَصیصا ضئیلا جدّا من النور في إحدی عینیه ، یُمثِّلُ له
الأشباح دون أن یُمکِّنه أن یتمیَّزها . وکان الرجلُ سعیدا بهذا البَصیص الضئیل ... وکان
یَخدَع نفسَه ویَظنّ أنّه من المُبصرین ... .
واژگان :
أعفی إعفاءً : دست کشیدن / رقع ــَــ رَقْعاً : وصله وپینه کردن / أخلّ إخلالا بـ :
بیوفائی کردن به ، کوتاهی کردن / صِبیان : جمعِ صَبيّ : کودک / کُتّاب : مکتب خانه /
حزیّن : لقب کفش دوز، در این جا یعنی پینه دوز/ لَوزة : وصله ، پینه / جلد : پوست ،
در این جا یعنی چرم / یکاد ولا یکاد : تقریبا ( مثبت ومنفی بودن ، به فعل بعدی
منتقل می شود ) / عمیل : مشتری / استَوصَی اِستیصاء : بالأجر خیرا : پذیرفتن مزد
اندک ، اصطلاحا ارزان حساب کردن / أغمَضَ إغماضا : چشم بهم زدن / اِنطلق
اِنطلاقا : راه افتادن / لها ــُـ لَهواً عن فلان : از کسی غافل شدن وفراموشش کردن /
ضریر : نابینا / بصیص : برق ، درخشش / ضئیل : بسیار اندک / المبصر: بینا .
برگردان :
وآخوند ازنعلینش دست نمی کشید مگرزمانی که چاره ای نمی دید ، آن را ازراست
وچپ و بالا وپایین وصله می کرد . چون یکی ازنعلینش بیوفائی می کرد ، یکی ازبچه
های مکتب خانه را صدا می زد ونعل را به دست می گرفت ومی گفت : می روی
پیش پینه دوزواودرهمین نزدیکی است وبه او می گویی آخوند ما می گوید که این
نعل ازسمت راست به وصله نیاز دارد . ببین می بینی؟! این جا که انگشتم را می
گذارم . وپینه دوز به تو خواهد گفت : بله ، وصله اش راخواهم گذاشت . وبه او می
گویی : آخوند ما می گوید که باید چرمی محکم وضخیم ونو انتخاب کنی ووصله را
خوب بزنی به طوری که پیدا نباشد یا تقریبا پیدا نباشد . واو به تو خواهد گفت : بله ،
این کاررا خواهم کرد . وتو به اومی گویی : آخوند ما می گوید که وی دیرزمانی است
که مشتری شماست پس دستمزد را ارزان بگیر . پس اوهرچه به توگفت بیش ازیک
قروش نپذیر. بعد تاچشم برهم زدنی برگرد . کودک راه می افتد وآخوندازاوغافل می
شود . سپس وقتی برمی گردد که آخوند بارها چشمش را برهم نهاد وبازکرد . آخوند
می توانست چشم هایش را باز کند وببندد اما تقریبا چیزی نمی دید چون نابینا بود .
وتنها یک چشمش نوراندکی داشت که اشباح رابدون این که تشخیص درستی بدهد
برایش آشکارمی نمود . واوالبته به این اندک خوشنود بود وخویشتن را فریب می داد
و گمان می کرد که از بینایان است .
منبع : الایام جلداول صفحه ۳۱و۳۰