یزگرد سوم پادشاه ایرانی چون دید که مدائن بزودی گشوده خواهد شد ، از آن جا بیرون شد . سپس نامه و پیام به سرداران خود در دیگر جای ها فرستاد و از آن ها یاری خواست . ازکناره ی خزر تا دریای هند و از جیحون تا دریای فارس سپاهی فراز آمد . فرمانده ی این لشکر فیروزان نام بود که در سر داشت به لشگرگاه تازیان در کوفه بتازد و آن ها را تارومار کند .

 عمار بن یاسر ، سردار تازیان چون خبردار شد ، نامه به مدینه نوشت و عمر بن خطاب نامه را برگرفت و بر بالای منبر شد و گفت : ای مردم ! تاکنون به یاری خدای در جنگ با عجم پیروزی از آنِ مابود و اکنون آنان از طوس ، طبرستان ، دماوند ، گرگان ، ری ، اصفهان ، قم ، همدان و ... سپاه گرد کرده اند تا در کوفه با برادران ما در آویزند وآنان را از آن جا برانند . چه می اندیشید ؟ طلحه ، صحابی بزرگ گفت : سخن تو درست تر است ! هرچه تو گویی آن کنیم . عثمان ، صحابی دیگر گفت : به مردم شام نام بنویس و ازآنان بخواه که به کمک بشتابند . به یمن کس بفرست که تا از یمن بیایند . از مردم بصره بخواه که برای کمک از شهر بیرون آیند و خود نیز به سوی کوفه رهسپار شو . تازیان که پای منبر عمر بودند ،  این پیشنهاد را پسندیدند و آفرین گفتند . اما عمر رو به سوی علی ( ع ) کرد وگفت : ای ابو الحسن ! تو چه می گویی ؟ وی گفت : اگر سپاه شام همه آیند شام ، از دست رود و همینطور یمن . از آنان بخواه که از نیرو های خود سه یک را به یاری بفرستند . ورفتن تو به کوفه نیز به صلاح نمی باشد بلکه همین جا بباش و سپاهیان را فرماندهی کن . عمر این دیدگاه را پذیرفت و آن کرد که علی به او پیشنهاد داد .

 سپاه تازیان به سرکردگی نعمان بن مقرن و لشکر ایرانیان به فرماندهی فیروزان در نزدیک نهاوند به هم رسیدند و یک چند در برابر یکدیگر نشستند . تازیان بسیار دوست می داشتند که ایرانیان آغاز گر جنگ باشند ، ولی چنین نشد . چون این آرایش چند روزی به درازا کشید در دل سپاه تازیان بیم و هراس راه افتاد که فرجام کار چه خواهد شد ؟ ناچار به نیرنگ و فریبی دست زدند . با آواز بلند چنین گفتند که چون خلیفه ی مسلمانان بمُرد آنان باید جنگ نکرده بازگردند و به پایتخت روانه شوند . آنان چون آهنگ بازگشت نمودند ، سپاهیان ایرانی از سنگرهای خود بیرون جهیدند و پراکنده شدند تا آنان را دنبال کنند ، ولی چون به تازیان رسیدند آنان بازگشتند و نبردی سخت میانشان در گرفت و چند روزی نیز به درازا کشید ولی سرانجام سپاه ایران شکست خورد و گریخت و نهاوند ، بی پشتوانه رها شد و تازیان به آن دست یافتند و .... ! گشوده شدن نهاوند در سال 21 هجری ، همه ی ایران رابه روی تازیان گشود و این نبردی پایانی بود ؛ دیگر نه دولتی بود و نه کشوری !!

فرو غلتیدن نهاوند در دستان تازیان ، چهارده سده پیشینه ی باشکوه ایران باستان را که هفت سده پیش از میلاد و هفت سده پس از آن کشیده شده بود ،  پایان بخشید . این رویداد تنها فرو غلتیدن یک فرمانروایی بزرگ نبود بلکه فرو غلتیدن دستگاهی تباه و فاسد بود . زیرا در پایان کار ساسانیان ،  کشور پریشان و بی سرانجام بود . بیداد و استبداد حاکمان در کنار کژ خویی و بی اخلاقی موبدان روحانی آسایش و امنیت مردم را به خطر انداخت .

 روحانیان زرتشتی چنان در اندیشه های بی پایه و سنت های کهن بی ریشه ،  فرو رفته بودند که جز پروای آتشگاه ها و سود وبهره های شخصی نداشتند و نمی توانستند یا نمی خواستند که از آیین خویش و اصول و بنیان های فکری آن که چهارده قرن به خورد مردم داده بودند و آن را بی شک وشبهه وانمود می کردند ، پشتیبانی کنند . از این رو هوشمندان مردم از این آیین سست و بی مغز سرخورده بودند و دنبال آیینی تازه می گشتند تا بلکه آنان را از این منجلاب آزاد کند .

    برگرفته ازکتاب : دو قرن سکوت ، نوشته گرانقدرزنده یاد دکترعبدالحسین زرین کوب